داستان نویسی خلاق فارسی



کلیک نمایید ، داستان عاشقانه زیبا . برشی از متن یک رمان عاشقانه دریافت
عنوان: داستان عاشقانه شهروز صیقلانی
حجم: 308 کیلوبایت
توضیحات: Pdf کمینگه حادثه داستان عشقی زیبا
 


داستان عشقی حقیقی پی دی اف کلیک کنید دریافت
عنوان: داستان عاشقانه زیبا و جذاب
حجم: 6.97 مگابایت
توضیحات: داستان عاشقانه حقیقی که از دلنویس های نویسنده شین براری گرداوری شده توسط انتشارات سنا
 


دریافت   pdf file  nashre sana  pressent 


             pdf file  lovely story  ️  دریافت      


          file pdf in the Best story in the year  دریافت
عنوان: بهترین داستان سال پی دی اف
حجم: 6.81 مگابایت
توضیحات: توسط نشر سنا فایل پی دی اف ارایه میشود ، محتوا قسمتی تصادفی از اثار شهروز صیقلانی
 


دریافت
توضیحات: شهروز براری صیقلانی مصاحبه
 


     Texas  

منزل شین براری

 شهروز براری صیقلانی

تگزاس

 


دریافت
عنوان: مجله ادبی چوک
حجم: 9.6 مگابایت
توضیحات: ماهنامه ادبی چوک


 

Texas شین براری


یکروز معمولی، کم‌رنگ و غمناک زیر آسمانی ابری آغازگشته بود  ٫؛٬ چنان غمی بر وجود پسرکی غزلفروش ،تار تنیده بود که گویی دلش شیشه  و دستانِ روزگار سنگ‌ گردیده‌بود  ٫؛٬  آسمانِ شهر،  همچون دریایــی بی‌رحم، خشمگین و غضبناک گردیده بود،  ٫؛٬  چرخش ایام ، در هجوم ابرهای تیره و لجباز ، به شهر خیس و خسته ی رشت ، خیره گشته بود  ٫؛٬   از فرط بارش باران ، رودخانه‌ی زَر ، لبالب  لبریز از آب گشته بود ،و طغیان کرده بود   ٫؛٬   باد سرکش وحشیانه ابرها را سوی محله‌ی ضرب برده بود ، و بی‌وقفه موج‌موج  بَر تَغنِ لُختِ باغِ هلو  باران باریده بود ٫؛٬انتهای باغ هلو، مهربانو در کنجِ غمناک ‌اتاقش ، به زیرِ سقفی کج ، خوابیده بود ٫؛٬  

رگبار بارانی تند و شدید همچون شلاق بر شاخسار بی‌برگ باغ ، تازیانه کوبانده بود ٫؛٬  سقفِ پیر و فرسوده‌ی اتاق  زیر شلاقِ بیرحمِ باران و باد ، ناله‌اش را همچون فریاد و آه  در چهار کُنجِ  باغ  پیچانده بود  ٫؛٬  پسرک در فرار از روزمرگی‌های کِسالَت‌وارِ زمانه  ،سوار بر کفشهایش ، سوی باغِ هلو ، نزد یارش روانه میشود   ٫؛٬   هرغروب راس ساعت شش ، نوشیدن یک  فنجان چای داغ ،برای قراری مخفیانه و عاشقانه ، تَه خلوتِ باغ،  بهانه میشود  ٫؛٬  

پسرک وارد باغ میشود ٫؛٬  باغ بشکل شَرم‌آوری و عریان است ٫؛٬ پسرک به موههای بلندِ مهربانو می‌اندیشد ، که از شبهای سیاهِ خزان بلندتر است ٫؛٬  مسیر سنگفرش از دلِ زرد باغ ، اورا تا به آغوش ِگرمِ یار همراهی میکند  ٫؛٬

 افکاری مخشوش بر روانِ پسرک سنگینی میکند  ٫؛٬  نجوای ِ مرموز ِ مرغِ حَق  باغ را پُر از حسی اندوهناک و به رنگِ غمگینی میکند  ٫؛٬   باد برگ زرد خشکی را از روبروی قدمهایش ، جارو میکند ، ٫؛٬ ,

 پسرک باز به این نتسجه میرسد که در باغِ زرد ، هوا سردتر از  پیچ و خمهای محله‌ی ضرب است  ٫؛٬  پسرک کفشهایش را وسواسگونه پشت صندوقچه‌ی پیر و کهنه ، پنهان میکند

 ٫؛٬ مهربانو از خواب ، به آغوشِ یار پُل میزند  ٫؛٬  پسرک از شرم و حَیا به قابِ چوبی پنجره زُل میزند  ٫؛٬   سکوتی مبهم وارد اتاق میشود ، افکار مجهول و مخشوش در فضا جاری میشود  ٫؛٬

 ناگهان صدای  مهیبِ رعد و برق ، دلِ آسمونو کَند ، بعدشم بارون و بوی ِ خاک و نم ،٫؛٬ نوای محزون نِی ، متن خیسه باغ و غم ،؛، چشمک زرد رنگه لامپه صد ، نگاه ها هر دو میچسبد به سقف ،؛، سوسوی لرزانِ نور ، تعبیرِ نظرهای نزدیکو دور ، اثر سَقه سیاه چشمانه شور .

تپش های قلب هر دو درگیر افکاری مبهم و مجهول ، با نگاهشان در هم آمیخته از رمز و راز ، دخترک بی حیا مرموز و غرق عشوه ناز ، پسرک محفوظ بحیا و مجذوب آهنگ و ساز ، بانو نگاه پر کرشمه ، همچون چشمه جاری و برقرار ، پسرک تشنه لب بیقرار در فکر فرار . بانو همچون گرگی در تن پوش دوست ، بچشمش پسرک صید راحت و خودش صیاد خوب . 

      آنگه نقل عاشقانه های دو قو ، و بعد فرق هجرتِ دو پرستو از شرق دور با خلقت شیطان از آتش ، بی قلب و شریان خون. ناگه قطع جریان برق ، هجوم سیاهی بعد از مرگِ نور .

سیاهی و سکوت 

بانو کورمال کورمال پیش رفت تا به پای مرطوب دیوار 

آنگاه برخواست تا دستش به طاقچه رسید ، گفت که ؛ از رفتن برق گردیده بیزار ، چیزی بگو ، نمان بیکار 

اما برخواست صدایی مرموز و مبهم از سوی دیگری ناگاه

دستش رسید به 

مکعب مستطیل کوچک از جنس کاغذ همان قوطی کبریت 

 سایش گوگرد بر متن ضبر قوطی 

 جعبه کبریت و دیوار مرطوب و نم 

کمی تاخیر ، تا زایش آتش کوچک و لرزان شمع

 وصلت آتش و موم شمع و خلق شعله با نور کم .

ظهور سایه های مشکوک بر دیواره غم  

 ریزش بی وقفه ی موم بر قامت شمع همچون اشک 

جای خالیه پسرک و رد پای چای بروی فرش

 

 

ادامه دارد 

اپیزود بعد میخوانیم

 

 //اما کمی بعد در میابد که پسرک غزلفروش یعنی شهریار نرفته ، و هرآنچه که در آن شب سیه گذشت ، زمینه ساز آغاز مصائب بسیار شد. 

و در پی آن کنش و نقطه ی اوج داستان ، در باقی ماجرا پیامد ها و واکنش های پیش بینی نشده ی تلخ و شیرینی نهفته است )

 

بقلم شین براری

نشر چشمه 

  صفحه 381 پاراگراف اول از فصل اخر (جنون_مرگ) 

  __مهربانو  ، در امتداد شوم‌ترین و   کینه‌جویانه‌ترین اقدام زندگیش  حرکت کرد و  طبق نقشه ای از پیش تعیین شده ، کپسولهای قرص شب پدرش را باز و خالی نمود، درونش را با پودر خاکستری رنگی با احتیاط پُر نمود و کنار لیوان آب گذاشت. اسپره‌ی تنفس پدرش را کاملا خالی نمود. گوشه‌ی شلنگ گاز بخاری را با ظرافت شکافت، قرص های خواب را کوباند و در فلکس کوچک چای ریخت 

   ®_ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺁﺑ ﺑﻮﺩ ﻪ پیر ﺩﺧﺘﺮ باغ ’مهری‘ ﺍز ندامتگاه افکارش آزاد گشت و چادر حریرش را از بند ایوان ، برسر کشید ، کفشهای سفید طبی اش را پا کرد ، گربه‌اش را برداشت و بغل گرفت ، به آرامی و مخفیانه از بین ستون های بلند ، درختان توسکا درآمد ، به نیمه‌ی باغ رسید ، ایستاد به پشت سرش نگاهی کرد ، چشمش به خانه‌ی چوبی و پنجره‌ی بالایی ، که اتاق پدرش بود افتاد ، تمام وجودش لبریز از حس کینه و انتقام جویی شد ، به راهش ادامه داد تاکه به نیمکت گرد سنگی ، رسید ، از خودش پرسید  ؛آیا باز گذرم به این نیمکت خواهد افتاد؟  _غیر از یک مشت خاطره‌ی تلخ و شیرین چیز دیگری در آنجا یافت نمیشد، تمامشان را پشت سر ، جا نهاد ، تا شاید سبک بال تر از آنجا برود. به ابتدای باغ رسید

، صدای چرخ خیاطی شهلا بلنده بگوش میرسید ، صداهای ممتدی که به گوشش آشنا می آمدند. آپوچی‌جانه را نگاه کرد ، و به روی ایوان شهلا خانم گذاشت .  سپس چشمش به نیمکت چوبی بروی ایوان افتاد ، طبق معمول برویش دفترچه‌ای مشکی و سالخورده بود که معمولا شهلابلنده ، اندازه و میزان سایز لباس مشتریان خود و حساب کتاب هایش را مینوشت. خودکار آبی و جوهر داده‌ی همیشگی نیز با یک نخ به میز متصل بود ، مهری به آرامی دستش را دراز کرد و دفترچه را برداشت ،

اما نخ کوتاه‌تر از آن بود که به بتواند از آن فاصله چیزی نوشت ، تکه صابون مخصوص علامتگذاری خیاطی نیز لای دفترچه بود ، در نهایت او با تکه صابون بروی دیوار قهوه ای و رنگ رفته‌ی ایوان نوشت: قالیچه‌‌ی بروی ایوانم برای تو، مواظب گربه ام باش.» 

_سپس با قدمهای یک اندازه و پیوسته‌ی خود از باغ توسکا ﺩﺭﺁﻣﺪ . مهری ﻣﻨ ﻭ ﻫﺎﺝ ﻭ ﻭﺍﺝ ﺑﻪ ﺟﺎﺩﻩ ﺶ ﺭﻭﺶ ﻓﺮ ﻣ ﺮﺩ. به صدای چشمه توجه کرد، گویی صدایش را تاکنون اینچنین رسا و واضح نشنیده بود. چند قدم بالاتر ، درخت بید بزرگ ، به پیشوازش نیامد ، زیرا نَفسِ وجودش به پابرجا ماندن و ثابت قدمی بود.  مهری در دلش گفت ؛ من بچه بودم این بید گنده اینجا بود و بهم متلک میگفت، حالا که دارم پیر میشم ، باز همونجا مثل بُز ، زُل زده بهم،

  ®سپس به یکباره و بی‌مقدمه شروع به فریاد زدن و عربده کشیدن نمود ، با تمام وجود پرخاش میکرد و میگفت؛ چیـه؟! هــــان؟.

. به چی مث بُز زُل زدی ؟ خیال کردی که خرسم ، کدخدا میشه؟   نه نخیر  کور خوندی . این همه آزارم دادی بس نیست؟  خب آخرش چی؟

چی بهت رسید؟ همیشه دلمو شدی بس نیس؟ خب چی میگی اصلا چی میخوای از جونم؟  عمرم رو پوچ کردی با تحقیر و تنبیه‌هات ، بهت جایزه دادن؟ یا مدال پدالِ افتخار یا ابتکار در تربیت تک فرزند؟  باشه تو خوب. تو حاجی . تو پدر. تو آقا . تو سرور  . تو سالار. بس نیست اینا؟ کوری؟ نمیبینی دارم پیر میشم؟ نمیبینی موهام سفید شده؟ پس چرا نمیمیری تا من یتیم در یتیم بشم . ها؟ چیه؟

عشقم خودشو کشت. از دست من. از دست تو. از دست ما. میتونی زنده‌اش کنی؟  یکم سعی کن ، زور بزن یه آیه‌ای ، سوره‌ای ، پیغمبری ، معجزه‌ای! ها!،،،  هیچی توی دست و بالت نداری تا خون ریخته‌ شده رو جمع کنه؟  تو که یه عمر سنگ دین و پیغمبر رو به سینه‌ی بیرحمت زدی ، تو که منو جلوی دوستام واسه یه خال شفیده مویِ سرم کتک زدی، تو که گفتی دیفلوم رشته‌ی انسانی واسه کافراست، رشته طبیعی واسه ‌هاست، تو که گفتی اگه هدبند و مقنعه و مانتو رو همراه چادرم نذارم  توی راه مدرسه میسپاری بهم گوجه پرت کنن، تویی که فهمیدی یه واگمن زپرتی دوزاری قرض گرفتم از همکلاسیم، وسط مدرسه ، چک زدی در گوشم واگمن رو وسط مدرسه شکستی،  تویی که فهمیدی رادیو جیبیم غیر از موج آ إم» موج اِف‌اِم» هم میگیره با تخته پارس اونقدر زدی منو تا دو سال فلج بی حرکت  خونه نشینم کردی ، تویی که بعد دوسال یه عصا واسم نگرفتی ، تویی که رفتی به شهلا بلنده گفتی منو میخای بزاری معلولین ، تویی که از خوشیم ناخوش شدی،  تویی که توی سینه قلب نداشتی ،   واسه چی پس با مامان من عروسی شدی؟ اونم که دق دادی کشتی بردی سینه‌ی قبرستون گذاشتی، خیالت راحت شدش؟ 

حتما میپرسی چرا  داد میزنم؟ واسه درخت دارم چرا فریاد میزنم؟    من دیگه اون رهگذر مودب همیشگی نیستم. اصلا هیچ وقتم نبودم ، همیش پای درخت بید میرسیدم زیر لب  فحش ناموس میکشیدم. میدونی چرا؟   چون دقیقا زیر همین درخت ایکبیری بود که بابام جلوی همه‌ی دوستام لباسام رو جر داد و منو به باد کتک گرفت ، 

زیر همین درخت بی غیرت و بی‌میوه بود که کتابهامو ریخت آتیش زد ، آره همین درخت دیوث و بی‌ریشه بود که تمام زندگیمو به خاک و خون کشید ، راست واستاد نگاه کرد   هربار برگاش میلرزید چون که توی دلش داشت بهم میخندید . دم غروبی منم براش یه دبه اسید سوقات اوردم.  تا قطره‌ی اخرش ریختم به پاش. نوش جونش. بره جایی که غم نباشه.   خدایاا بخاطر اینکه به عشقم برسم ، مجبور شدم ، دروغ بگم

آره. متاسفم ، من دروغ گفتم بهش. اما! اما فقط واسه اینکه ، زودتر بیاد خواستگاریم. همیـــن بخدا. ولی. ولی نمیدونم چرا ، اون دیوونه خودشو کُشت. آره خودشو کُشت. به همین آسونی. ببین دارم راست میگما. جدی جدی خودشو کُشت.

حالا من میگم ، که باید چیکار کرد؟

یعنی من الان باید چیکار کنم؟ میدونی چیـــه؟ آخه من باید ببینمش. حتما باید ببینمش .

اصلا اگه نرم پیشش نامردیه. اون بهم احتیاج داره روی کمکم حساب کرده. هــا؟ چه کمکی؟ .

. نمیدونم خب! ولی اون.

حتما غمگینه ، پس وجودم کنارش ، بهش آرامش خاطر میده و میتونم باز براش فی‌البداعه مث قبلا از خودم ، از باغ ، حرفای خوب خوب بزنم ،  اون بی من میمیره   ٬٫

چی چی دارم میگم!. اون که خودش یکبار الانش مُرده. دیگه نمیشه که باز یه بار دیگه بمیره. 

®(مهربانو که از شدت غم و هجوم فکر و خیال ، روانش پاک گشته ، همچون یک دیوانه‌ی خیابانی و با درصد دیوانگی بالا ، بلند بلند با درخت بید ، کنار گذر ، حرف میزند.  چادرش را رها کرده و به دستان باد سپرده، چادرش به آنسوی گذر و سمت درب باغ ، کشیده شده.)

مهربانو با صدای بلند و حرکات شدید دست ، خطاب به شخصی خیالی ، و یا موجودی خیالی ، درحال جر و بحث است، گاه پدرش را در شمایل آن موجود نامرئی میبیند و گاه باز به درخت پیر بید  دشنام میدهد؛     _مهربانو♪؛ چیه ؟ خاک تو سرت . با اون قد و هیکلت ، صبح تا شب ، کنار خیابون مثل لات و لوتای بی سرو پا ، واستادی ، و تکیه زدی به دیوار . خجالت نمیکشی ، درخته‌ی بی حیا؟ چون قدت بلنده ، پس باید توی خونه‌ی مردم رو دید بزنی؟ حالا خوب شد خدا تو رو بید خلق کرد. اگه توسکا بودی ، دیگه چی میشد؟

خجالت اوره با این قد و هیکل ، به هر بادی شروع به لرزیدن میکنی. همین روزاست که با اره موتوری قطعش کنن و تیر چراغ بجایش نصب کنن. حیف به خاطراتمون هم رحم نمیکنند ، آشغالا  

   ®مهربانو رودرروی درخت بید، درآنسوی گذر مینشیند، نسیمی سرد در موج موههایش میپیچد، زلفش در هوا تاب میخورد، او انگار تمام قصه‌های پیشین را وارونه کرده و سنّت شکن رسوم و روال معمول گشته. زیرا اینبار او همچون لیلی زمانه گشته که سر به جنون گذارده ، و از داغ عشق شهریار ، مجنون‌وار در سراشیبی رسوایی و شیدایی نهاده. مهربانو که روسری و چادر از سرش افتاده ، و بیخبر از نگاه متعجب رهگذری آشناست، در غم فرو میریزد، و دچار فروپاشی روانی میشود، او که پیش از اینها نیز، مستعد دیوانگی بود، زیربار شدید روحی و روانی، تعادل و سلامت عقلیش را از دست میدهد، بی مقدمه خنده‌ای قهقه‌کنان میکند، بلندترین خنده‌ایست، که او در تمام عمرش سرداده. خنده‌ای آنقدر بلند که حتی خنده‌های شهلا بلنده مقابلش رنگ میبازد. او زیر لب شروع به خواندن ترانه‌ای میکند و در مسیر دور و دورتر میشود 

♪: دل‌آرومم دراین کوچه‌گذر کرد،   نسیم کاکلش مارا خبر کرد.   نسیم کاکلش جونی به من داد،   لب خندونش از دینم بدر‌کرد.  فلک‌ دیدی که شهریارم باجانم چها کرد،   غم‌عالم نصیب جون ماکرد.   غم‌عالم همه ریگِ بیابون٫  

   فلک برچیدو در،دامون ماکرد. شهریار دیدی‌که سردار غمم کرد،   مرا بی‌خانمون و همدمم کرد.  یارم شاعر شدش ،شعری ‌ز غم نوشت و داد بدستم،   که سرگردون بدور عالمم کرد.

مهربانو سمت جاده ی مطروکه ای قدم ن و شعر خوانان پیش میرفت ، و گاه میخندید ، میگریست ، با خودش دست به یقه میشد ، و پیش میرفت ، دود غلیظی درون محله ی ضرب برخواسته بود ، و بچه گربه ای پشت درخت پیر بید معصومانه کِس کرده بود ، و از ترس میلرزید

سالهای سال گذشته و من شین ، پسرکی از پستوی شهر خیس هستم ، بتازگی با خانم میانسالی که درون اتاق کوچک و متروکه ی انتهای بن بست به تنهایی زندگی میکند با من همکلام شد ، و هربار که ظرف غذاهایی را که برایش برده ام را با شرمندگی و غمی محزون کننده باز میگرداند کمی رو به دیوار بن بست حرف میزند و در حد چند جمله از روزگار قدیم و سرنوشتش روایت میکند و سپس نگاه بی روح و افسرده اش را از نقطه ای نامعلوم در دوردست میرباید و سرش را پایین می اندازد میرود.

خاتون ک همسایه ی قدیمی ماست میگفت؛

اسم این زنی ک توی خونه ی متروکه و خراب میخوابد مهربانو ست و سالها پیش از شهر اردکان به رشت به این دیار خیس آمده و از عده ای شنیده که او پا شیدا همچون عاشقی هجران تمام مسافت 120 کیلومتری را طی زمانی نامعلوم پیموده ،

 و بی هیچ هدف یا مقصد و مقصودی در این محله از رمق افتاده و مدتی زیر یک درخت بیهوش و بی روسری افتاده 

من نیز تا جایی در توانم بود برایش واژه چینی کردم ، تا داستانش را برایش مکتوب کنم .

 

_نیست که نیست . یعنی رفته؟

شاید طعمه شعله های سرکشدشده !

شایدم سوخته؟ پس از خاموش شدن آتش به ماموران اتش نشانی گفتم ک در این مخروبه شخصی زندگی میکرده .  

 

 

تقدیم به یار بی وفا و دروغگو 

که فقط بلد بود توی رفاقت ،تند و اتشین بره 

هرگز یاد نگرفت که ؛ رهرو آن است آهسته و پیوسته رود 

نه انکه ، تند و گاهی خسته رود 

 

تقدیم به بهاری که یادمه طی جلسه ده دقیقه ای من با وزیر سابق بهداشت ، حدود 35 باز پیوسته بهم زنگ زده بود ، در حالیکه اگاه بود در جلسه ی مهمی هستم و در کل هیچ حرفی هم برای ابراز و گفتن نداشت . در عوض الان روزهای متمادی هست که منو از یاد برده و فکر میکنه خبر ندارم .

اون حتی در بدترین شرایط روحی روانی جسمانی و غیره منو تنها گذاشت در حالیکه خودش اصرار به ادامه ی معاشرت داشت از ابتدا . 

من از همون ابتداش فهمیده بودم که نقشه ی بد طینتانه و بد دلانه اش این بود که رابطه رو حفظ کنه تا در یک موقعیت برتر که قرار گرفت یهو بی مقدمه بکشه بیرون از معاشرت تا بدین ترتیب بازم خودش باشه که منو ول کرده باشه . 

منم الان ناچار کلی هزینه کردم تا همین روزهای زمستانی. یه حادثه ی بد پیش بیاد و حق به حق دار برسه.   

همیشه برام عجیب و منزجر کننده ست که چطور بعضیا حاضرن بخاطر چند میلیون پول ، اسید بپاشن روی صورت یک دختر بیگناه و معصوم.    

واقعا که باید اسیدپاشی را چنان مجازات سختی در نظر گرففته بشه که هیچ عوضی و عقده ای جرات چنین کاری رو نکنه . 

الهی امین . 

 

 


 

pdf file lovely novelدریافت
عنوان: لرزیدن قلب یک پری پی دی اف
حجم: 9.6 مگابایت
توضیحات: لرزیدن قلب یک پری pdf مجازی

ماهنامه ادبی چوک رایگان دریافت
عنوان: مجله ادبی چوک
حجم: 9.6 مگابایت
توضیحات: مصاحبه اختصاصی با شین براری صفحه 38

رایگان فایل پی دی اف ادبیات داستانی فانفار دریافت
عنوان: فانفار رمان داستان کوتاه مجازی pdf
حجم: 211 کیلوبایت
توضیحات: رمان مجازی فانفار pdf

pdf book دریافت
حجم: 3.7 مگابایت
 

 

  شهروز براری صیقلانی 

کنید مقاله ادبیات داستانی و مروری بر آثار [] کلیک کنید[]دریافت
عنوان: pdf ادبیات داستانی
حجم: 170 کیلوبایت
توضیحات: ادبیات داستانی فارسی
 


   شین براری نویسندگی

کتاب مجازی فایل pdf رایگان کلیک نمایید مشاهده و دریافت
حجم: 2.99 مگابایت
توضیحات: مجازی کتاب pdf رایگان داستان نویسی خلاق
 


      مشاهده پی دی اف فایل مروری بر آثار ادبیات داستانی کلیک کنید برای مشاهده یا دریافت
حجم: 219 کیلوبایت
توضیحات: ادبیات داستانی

شهروز براری صیقلانی


شهروز براری صیقلانی  ملقب به شین براری

فایل پی دی اف را کلیک کنید رایگان مشاهده و دریافت
حجم: 550 کیلوبایت
توضیحات: فایل پی دی اف ادبیات داستانی
 


رومه ادبی شین براری         شین براری نویسنده خلاق         شهروز براری صیقلانی  نویسنده تایلندی اثر مشترک با شین براری   شین براری یاسر بختیاری یاس    

   

رمان عاشقانه نسل عاشقی pdf دریافت
عنوان: نسل عاشقی رمان عاشقانه
حجم: 756 کیلوبایت
توضیحات: رمان برای موبایل فایل مجازی

 

ماهرخ رمان عاشقانه پی دی اف دریافت
عنوان: ماهرخ رمان عاشقانه
حجم: 2.69 مگابایت
توضیحات: رمان ماهرخ pdf
عروس سفارشی رمان عاشقانه دریافت
حجم: 3.44 مگابایت
توضیحات: عروس سفارشی کمر قرضی
شهروز براری صیقلانی

تخت خوابت را مرتب کن داستان کوتاه دریافت
حجم: 7.51 مگابایت
توضیحات: داستان های لاله زاری شین براری
 

رمان مجازی عاشقانه خانم زبان دراز دریافت
عنوان: داستان مجازی pdf رایگان
حجم: 1.85 مگابایت
توضیحات: خانم زبان دراز


من یک مقتولم پی دی اف دریافت
حجم: 61.2 کیلوبایت
توضیحات: من یک مقتولم داستان کوتاه

شهروز براری صیقلانی  

چوک

چوک

   توی مملکت شما خر نیست؟ دریافت
حجم: 611 بایت
 

 

رمان عشقی کاکتوس دریافت
عنوان: دانلود رمان کاکتوس شین براری
حجم: 1.45 مگابایت
توضیحات: کاکتوس رمان عاشقانه
 


     

        دا غلامحسین ساعدی 1 یه ماه نشده سه دفعه رفتم قم و برگشتم، دفعه‌ی آخر انگار به دلم برات شده بود که کارها خراب می‌شود اما بازم نصفه‌های شب با یه ماشین قراضه راه افتادم و صبح آفتاب نزده، دم در خونه‌ی سید اسدالله بودم. در که زدم عزیز خانوم اومد، منو که دید، جا خورد و قیافه گرفت. از جلو در که کنار می‌رفت هاج و واج نگاه کرد و گفت: "خانوم بزرگ مگه نرفته بودی؟"

ادامه نوشته    

 


یک ضرب المثل چینی می گوید " یک حرف می تواند ملتی را خوشبخت یا نابود می کند " .
بسیاری از روابط به دلیل حرف های نابجا گسسته می شوند . وقتی یک زوج خیلی صمیمی می شوند دیگر ادب و احترام را فراموش می کنند ما بدون توجه به اینکه ممکن است حرفی که می زنیم طرف را برنجاند هرچه می خواهیم می گوئیم .
یکی از دوستان و همسر میلیونرش از کارگاه ساختمانی بازدید می کردند . یک کارگر که کلاه ایمنی به سر داشت آن زن را دید و فریاد زد
- مرا به یاد میاوری ؟ من و تو در دوران دبیرستان با هم دوست صمیمی بودیم
در راه بازگشت به خانه شوهر میلیونر به طعنه گفت :
- شانس آوردی که با من ازدواج کردی . وگرنه زن یک عمله و کارگر شده بودی
همسر پاسخ داد
- بر عکس تو باید قدر ازدواج با من را بدانی . وگرنه اون الان میلیونر بود ، نه تو

 

در اکثر مواقع چنین بگو مگوهایی تخم یک رابطه بد را می کارد . مثل یک تخم مرغ شکسته ، که دیگر نمی توانی آن را به شکل اول در بیاوری


 

ن همیشه آینده نگرند

 

پیرمردی در بستر مرگ بود. در لحظات دردناک مرگ، ناگهان بوی عطر شکلات محبوبش از طبقه پایین به مشامش رسید.

او تمام قدرت باقیمانده اش را جمع کرد و از جایش بلند شد.
همانطور که به دیوار تکیه داده بود آهسته آهسته از اتاقش خارج شد و با هزار مکافات خود را به پایین پله ها رساند و نفس نفس ن به در آشپزخانه رسید و به درون آن خیره شد.
او روی میز ظرفی حاوی صدها تکه شکلات محبوب خود را دید و با خود فکر کرد یا در بهشت است و یا اینکه همسر وفادارش آخرین کاری که ثابت کند چقدر شیفته و شیدای اوست را انجام داده است و بدین ترتیب او این جهان را چون مردی سعادتمند ترک می کند.
او آخرین تلاش خود را نیز به کار بست و خودش را به روی میز انداخت و یک تکه از شکلات ها را به دهانش گذاشت و با طعم خوش آن احساس کرد جانی دوباره گرفته است. سپس مجددا دست لرزان خود را به سمت ظرف برد که ناگهان همسرش با قاشق روی دست او زد و گفت:
دست نزن، آنها را برای مراسم عزاداری درست کرده ام !

 

 

 

 


 

اعترافات مضحک

اعتراف میکنم بچه که بودم یه بار با آجر زدم تو سر یکی از بچه های اقوام , تا ببینم دور سرش از اون ستاره ها و پرنده ها می چرخه یا نه!!!!!

تازه هی چند بارم پشت سر هم این کار و کردم , چون هر چی می زدم اتفاقی نمی افتاد!!!!

 

اعتراف می کنم یه بار پسر همسایه چهارسالمونو با باباش تو خیابون دیدم گفتم سلام نوید چطوری؟

دیدم بچهه تحویلم نگرفت باباهه خندید

اومدم خونه به مامانم گفتم نوید ماشالا چقد بزرگ شده!

مامان گفت نوید کیه؟

گفتم: پسر آقای .

گفت اون اسمش پارساست اسم باباش نویده

 

چند روز پیش دختر خالم گوشیشو خونمون جا گذاشته بود . بهش اس ام اس(!) زدم گوشیت جا گذاشتی!!!!!!!

 

بچه بودم از خواب که بیدار میشودم چشمام که قی‌ میکرد از مامانم می‌پرسیدم چرا چشمام صبح که از خواب پا میشم توش آشغاله؟ مامانم که خودش دلیلشو نمیدونست بهم میگفت پسرم چون روزا شیطونی میکنی‌ شبا شیطون میاد پی‌ پی‌ می‌کنه تو چشات منم یک شب تا صبح بیدار موندم تا ببینم شیطون کی‌ میاد پی پی کنه تو چشمام اسکل بودم

 

چند وقت پیش تو حیاط خونه سیگار میکشیدم که صدای باز شدن در حیاط اومد منم هول شدم سیگارو روی گوشیم خاموش کردم (!!) و بدترش اینکه بلافاصله گوشیو پرت کردم تو باغچه و سیگار خاموش موند تو دستم

 

اعتراف می‌کنم یه روز صبح جمعه بابام اومد بالا سرم منو بیدار کنه که برم نون بخرم منم خوابم سنگین بود ۲ بار صدام کرد بیدار نشدم بار سوم با پاش زد تو پشتم گفت سیا توله سگ پاشو برو نون بگیر منم فکر کردم داداشم هست گفتم *** خودت پاشو برو بگیر.و من خیلی‌ خجالت کشیدم

 

در اقدامی شجاعانه اعتراف می کنم که از درس تنظیم خانواده افتادم . اونم فقط به این خاطر که در جواب سوال احمقانه استادم که بهم گفت مگه این کلاس جای خوابه ؟ خیلی صمیمی و خرم گفتم : بیخیال استاد . کی تا حالا 8 صبح خانوادش تنظیم شده !!!!!! کلاس رفت رو هوا استادم منو انداخت بیرون تا کم نیاورده باشه

 

اعتراف می‌کنم سر فینال جام جهانی‌ تا لحظه‌ای که اسپانیا گل زد فکر می‌کردم اسپانیا نارنجیه، هلند آبی‌، گل هم که زد کلی‌ لعنت فرستادم به هلند، بعد گل رو صفحه نوشت اسپانیا ۱ - هلند ۰ ، تازه فهمیدم کل بازی داشتم اشتباه فحش میدادم

 

عموم می خواست وام یکی از دوستاشو جور کنه زنگ زد به رییس بانک کلی صحبت کرد باهاش. حرفش که تموم شد اس ام اس داد به رفیقش که دهن رییس بانک رو ****** اشتباهی سند کرد واسه رییس بانکه!!!

 

یه بار با بچه ها بودیم یکی از دوستام رو بعد مدت ها دیدم و کلی ریش گذاشته بود

 :Dبا خنده بهش گفتم : علی این ** بازیا چیه ؟

 گفت پدرم فوت کرده

 :l گفتم تسلیت میگم

 

اعتراف می کنم کلاس اول دبستان بودم تحت تاثیر این حرفا که نباید به غریبه آدرس خونتون رو بدید، روز اول به راننده سرویس آدرس اشتباهی دادم و از یه مسیری الکی تا خونه پیاده رفتم و تازه فرداش موقعی که سرویس دنبالم نیومد تازه شاهکارم معلوم شد برای خانواده :دی

 

اعتراف میکنم چند ماه پیش تو شرکت بودم سر کارام یوهو مدیر عامل از تو اتاق خودش گفت: امیــــــــــــــــــر جووون.بلند گفتم جانم؟ گفت خیلی میخوامـــتگفتم منم همینطورگفت پیش ما نمیای؟؟؟؟ گفتم چراحمتاًاز پشت میزم بلند شدم برم تو اتاقشبه در اتاقش که رسیدم دیدم داره تلفن حرف میزنه با امیر دوستش

 و من از شدت ضایگی دیوارو گاز گرفتم

 

اون زمان که از این نوشابه شیشه ای ها بود یه روز خواستم یه شیشه که اضافه اومده بود رو بذارم تو در یخچال دیدم بلنده جا نمیشه. درش آوردم یکمش رو خوردم دوباره گذاشتم، در کمال تعجب دیدم نه، بازم جا نمیشه


 

داستان زاهد و گربه

ای خردمند عاقل و دانا
قصه ای نغز و تازه بر خوانا

گربه ای لاغر و مفنگی و خرد
رفت بهر شکار موشانا

از قضا راه به سوی مطبخ برد

مطبخ زاهدی مسلمانا

دید آن جا به آشپزخانه

نعمت ایزدی فراوانا

یک طرف مرغ و ماهی و تیهو

یک طرف شامی و فسنجانا

ته دیگی خورشت قیمه پلو

توی تابه کباب بریانا

در تعجب ز مطبخ زاهد

آن ز دنیای دون گریزانا

آن چه گفت از بهشت با مردم

کرده در کنج خانه انبانا

دنباله این شعر را در ادامه مطلب مطالعه نمایید.

 
ادامه نوشته

ملاتصرالدین

 

شخص فضولی به ملانصرالدین گفت: همسایه ات عروسی دارد.
ملا گفت: به من چه!
آن شخص گفت: شاید برای شما شیرینی و شام بیاورند.
ملا گفت: به تو چه!

---------------------------------------------------------

روزی ملانصرالدین از مزرعه ای یک سیب زمینی ید که یکدفعه صاحب مزرعه او را دید و گفت: مرتیکه اینجا چه کار می کنی؟
ملا با خونسردی گفت: باد مرا اینجا آورده است.
صاحب مزرعه گفت: پس این کیسه از کجا آمده است؟
ملانصرالدین جواب داد: مشکل من هم همین کیسه است.

ادامه داستان های ملا را در ادامه مطلب دنبال نمایید.

 
ادامه نوشته

موسسه خیریه

مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تاکنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.

 مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تاکنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟

 وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟

 مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.

 وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و 5 بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟

 مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه، نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی .

 وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار دارد؟

 مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم اینهمه گرفتاری دارید .

 وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟!

 

نتیجه اخلاقی : بی توجهی به همنوعان یک چیز است و خساست هم یک چیز دیگر، ولی آنچه مسلم است نمیتوان از یک زاویه از اعمال دیگران نتیجه گرفت!

 

 

هیزم شکن

 

روزی، وقتی هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟ هیزم شکن گفت که تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت.

"آیا این تبر توست؟" هیزم شکن جواب داد: " نه" فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید که آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شکن جواب داد : نه. فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟ جواب داد: آره.

فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد. یه روز وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی آب هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب. "

فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید : زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد: آره!

فرشته عصبانی شد. " تو تقلب کردی، این نامردیه "

هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز "نه" می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی. و باز هم اگه به کاترین زتاجونز "نه" میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره.

 

نکته اخلاقی: هر وقت مردی دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه است


 

آهنگ جدید سوگند


      

   

 

    دریافت   کتاب الکترونیکی  pdf 
حجم: 2.99 مگابایت

  


 


 شین براری 

 


 متن این داستان را می توانید در ادامه مطلب بخوانید.


قصه‌ی تلخ آن سال ها  

قصه ی تلخ و یخ بخت است 
وزیدن باد جان گرفته و لته های پنجره بی تاب تر شده اند. پتو را روی چانه کشید. هوهوی باد در دل تیرگی شب، شلاقی، سر شاخه های درخت ها را به بازی می گرفت. و سپیدارها و چنارهای پیر را خم و راست می کرد و حتمن چین های ریز و درشتی روی سطح آب حوض می انداخت (بهاره هر کجا که باشد، حتمن این باد موهای خرمایی اش را پریشان می کند) 
خواب از چشمانش گریخته بود. وقتی خاطرات هجوم می‌آورند، خواب مثل یک اسب چموش از چشمان آدم می‌گریزد. 
بی خوابی و فکر و خیال او که روح شهروز را در چنگالش گرفته بود
 (حجم و تیرگی شب بر دلم سنگینی می کند و صدای هوهوی این باد سرکش تنهایی‌ام را بیشتر می کند. بهاره،  دخترک چشم درشت من، حالا کجا هستی؟ و چشمان درشتت به چه چیزی زل می زند، به تیرگی این شب، به این باد وحشی، یا حتمنً   ضلع پنهان بن بست سنبله در  خمیدگی گذر فرخ،  لب پنجره نشسته ای و ابرهای سیاه و سنگین آبان را نگاه می کنی که تمام آسمان را غمگین کرده.) بلند شد نشست.
. زانوها را بغل کرد. سرش میان زانوها خزید. آه کشید. آهی طولانی و کشدار، آهی که هر بندش درد دل بود. جمله ای نا‌گفته، گفتاری متروک مانده که حالا بعد از سال ها تغییر شکل داده اند و با یک آه از حلقوم شهروز  بیرون می ریزد. 
(سپیدارها می دانستند که عاشقت هستم، حتا ماهی های قرمز حوض می دانستند که دل در گرو تو دارم. جزجز این عمارت می دانست که من عاشقت هستم، اما نه تو دانستی، نه قطار ساعت پنج 22 فروردین ماه) 
گرما بود و هرم آفتاب،  و نسیم بهاری 22 فروردین  ماه با تمام تبش رطوبت خشت ها و دیوارهای خنک عمارت را می مکید،  بهاره روی حصیر زیر خنکای سپیدار نشسته بود و با مداد طرحی از چهره شهروز می کشید. دست های ظریفش می کوشید در پف های زیر چشم  شهروز اغراق کند. 
شهروز  ناآرام و سنگین لبه ی حوض نشسته بود، گرما بود و دل پر اظطراب و لب خاموش  شهروز  (. نپرسیدی که چرا اینقدر ساکت نشسته ام، این سکوت خود نشانه ای بود، دقت می کردی خیلی از کلمات را در چهره ام می خواندی) چشمان درشت و زیبایش را بالا آورد و دقیق شد به صورت شهروز . شهروز  نفس را نگه می داشت. هر چند لحظه ای که طول می کشید، هوا را در ریه هایش نگه می داشت و بعد وقتی گردن سفید و لاغرش را خم می کرد روی کاغذ، شهروز هوا را پر فشار از ریه ها رها می کرد (با آن چشم های درشتت وقتی نگاهم می کنی، نفسم بند می آید انگار که چشم هایت مرا می برد به عمق یک اقیانوس ناشناخته که نمی توانم نفس بکشم، اگر بیشتر از حد معمول به من زل بزنی خفه می شوم، قاتل من می شوند این چشم های درشت و قهوه ای، این لبان سرخ، به من خیره شو. )گرما و شرجی تمام کوچه ها و پس کوچه های  محله ساغر را گرفته بود و مه و رطوبت ضعیفی چترش را روی  خانه ی شهروز  در سه راهه گلایل  باز کرده و خانه اش را آواره کرده بود و فقط پارس سگی از جنوب دهکده کاکتوس شنیده می شد و شهروز فکر کرد که همان سگ زرد رنگ و کثیف است که کنار ریل دنبال استخوانی پوزه اش را توی شن ها می کشد، و حتمن منتظر رسیدن قطار ساعت پنج است که باز بی هدف دنبال قطار بدود و پارس کند.
 شاید دستی از پنجره کوپه ژامبون یا تکه استخوانی برایش پرت کند، صدای سوت قطار تنها صدایی است که پر صدا در دل غلیظ مه و رطوبت گم می شود ( بهاره، از دو چیز می ترسم، از نبود تو و بعد از این مه لعنتی، هر از چند گاه مه آوار می شود روی این عمارت. از این مه می ترسم از این ذره های معلق در هوا که همه چیز را می گیرد و آدم ها را تبدیل به شبه می کند، جایی خوانده ام که در مه پریان از سرزمین های بعید پا به ویرانه زمین می گذارند و تن خودشان را در برکه ها شستشو می دهند. منتظرم که تو هم بلند شوی و همه ی این کاغذ ها را زمین بگذاری و بروی توی حوض، بسان یک پریزاد تن خود را شستشو دهی، من نگاهت کنم مثل یک محکوم. شاید بشود مشاعرم را از دست بدهم، مثل پدر که از دست دادمش، یا شاید مثل مادر که وقتی  تو رفتی   ندانسته مرا محکوم کرد.  خاطره ای ازش ندارم، بلند شو برو تن خودت را در آب حوض شستشو کن و من پشت این مه سیر دل نگاهت کنم و سیر دل گریه کنم) 
بهاره خودش را جلوتر کشید. مه صورت   شهروز را تار کرده بود. به یک متری  شهروز رسید که بتواند دقیق خطوط چهره‌ی  شهروز را بکشد. فصل به تابستان رسید گرمای شهریور ماه امان از فاخته و پرنده های کوچک گرفته بود و فاخته ها خواب آلود کز کرده اند روی شاخه ی درختان، حتا ماهی های قرمز حوض خودشان را زیر لجن های ته آب مخفی کرده بودند. منصوره روپوشش را درآورد و تمام تن شهروز لرزید (. اما من لرز داشتم. به دست های ظریفش را که نگاه می کردم، می لرزیدم. به خطوط و سفیدی گردنش که نگاه می‌کردم می لرزیدم. مثل یک بید مجنون در هجوم یک باد وحشی و سرکش می لرزیدم.) کاغذ طراحی را کنار گذاشت. موهای خرمای اش را با حرکت سر به عقب راند. کش و قوسی به کمر خوش ترکیبش داد و زل زد به کاسه ی انگور (.دانه دانه ی این انگورها را به عشق تو دانه کردم. مثل الماسی جدایشان کردم، یک دانه‌شان هم هدر نرفت.) چند حبه انگور برداشت و خورد 
و شهروز  به حرکت های متین و با وقار لبان قرمزش نگاه کرد و لرزه از شست پایش شروع شد و رو به بالا می جهید.
- چرا می لرزی آقا، ناخوشی؟
  اسمم شهروزه شهروز
خندید. می دونم، ملیحه توی ایستگاه بهم گفت، می‌تونی منو بهاره صدا کنی یه تازه کار.
(. نمی‌دانست ناخوشی من چیست. نتوانستم لب از لب باز کنم. لبانم مثل سرب سنگین شده بود و صداهای زیادی در جمجمه ام می پیچید. می توانست از این سپیدارها بپرسد، می توانست از این ماهی های درشت حوض بپرسد، تو این چند روز بارها به سپیدارها اعتراف کرده ام که دوستش دارم، بارها لب این حوض خم شده ام و فریاد زده ام که خیالش راحتم نمی گذارد. )
- چیز مهمی نیست، کمی تب دارم.
- تب !؟ اونم توی این شرجی وگرما؟
بلند شد روپوش جگری رنگش را پوشید (.کاش می گفتی کمکت کنم، کاش این روپوش را خودم تنت می‌کردم که دست هایم به رطوبت و ظرافت پوستت کشیده شوند ).
کاغذ هایش را برداشت، موهایش را چپاند زیر شال و  شهروز می دانست تا مهمانخانه‌ی فکسنی بی بی زینب راهی نیست. در را که باز کند از خم کوچه که بگذرد دست راست آن کوچه تنگ و باریک می رسد به مهمانخانه بی بی زینب که غالبن مهمان هایش نقاش هایی است که می آیند از گوشه و کنار تالان و باغ اجدادی  شهروز طرح بر می دارند.
- می خوای طرح صورتت را ببینی ؟
- نه. از خودم وحشت دارم خانوم، نبینم بهتر است.
- باشه ببخشید مزاحم شدیم. فقط یه امروزو وقت داشتم و گفتم دوباره سر بزنم به اینجا.
نگاهش را چرخاند به کل عمارت. طرح محو اشیا را می دید. دیوارهای رطوبت زده و آجرهای باد کرده و بی شکل، به درخت ها، به در حیاط و رنگ زده و سالخورده و بعد چشم هایش کبوترخانه و فنس های خالی را دید زد.
- تنها زندگی می کنید جناب؟
- بله تنها، پدرم هم بود، پائیز گذشته مرد.
(. سنگ هم دوست ندارد تنها باشد بهاره!!؟ حتا خارهای پشت این عمارت هم تنهایی را دوست ندارند.  شب ها تنه های ظریفشان را در‌هم می‌پیچانند، چرا این زبان نمی‌چرخد که بگوید، تو بمان، این عمارت پیشکش یک تار موی تو، پیشکش یک بوسه از لبان سرخت، شب ها در این عمارت خیال توست که از تنهایی درم می آورد. به هر چیزی که زل می زنم اندام ظریفت شکل می گیرد، به خشت های گلی، به تنه سپید سپیدارها، یا به کاشی های آبی حمام، عطر تو در این عمارت می ماند من میدانم که اسمش بهاره نیست و منصوره است، اما او نمیداند که اسمم شهروز  نیست و ابراهیم است.) باد افسار گسیخته تر لا‌‌به‌لای درخت های جولان می داد، بخار شیشه پنجره را پوشانده بود و شب سردتر و رفیق تر می شد (.بارها نیمه شب می آمدم دور و بر مهمانخانه و آن پنجره های کوچک و هلالی شکل را نگاه می کردم بلکه تو را پشت یکی از پنجره ها ببینم، اما تو انگار عادت نشستن پشت پنجره را نداری، کاش اینقدر شهامت بود که بیایم تو با تحکم به بی بی زینب می گفتم، اتاقت کجاست و پله ها را بالا می آمدم، در را بی صدا باز می کردم، تا صبح به تو زل می زدم و یا پتو را روی چانه ات می‌کشیدم و سرم را میان انبوه موهای خرمایی‌ات پنهان می‌کردم و سپیده دم قبل از اینکه بیدار شوی گم شوم، بی اینکه تو بدانی کسی تا صبح هزار بار لبانت را بوسیده، هزار بار دستانت را بوسیده، هزار راز را در گوش هایت پچپچه کرده.). گرومبه و غرش آسمان، رعد و برق گاهی تن ابراهیم را لب پنجره روشن می کرد و بعد دوباره تاریکی غلیظ تن ابراهیم و قاب پنجره را محو می کرد (. این تاریکی انگار میخش را کوبیده اند اینجا، انگار غروب خورشید طلوعی ندارد، چه بر سر من می آید امشب؟ چه بر سر این دل تنگ می آید) دستانش در تاریکی گلوی بطری را گرفت، سر کشید، گلویش را سوزاند، یک گلوله آتش از دهان تا معده اش کشیده شد و بوی الکل در تاریکی می چرخید (. بی بی زینب کم می خوابید. شب ها بیدار بود و چراغش روشن. بیرون آمدم، تکیه ام را داده بودم به دیوار، آمد روبرویم.
گفت: مجنونی شهروز؟ چند شب مثل یک روح توی این کوچه می چرخی!
- دلتنگ پدرم هستم.
- خب پدرت هیچ وقت پاشو توی این کوچه نذاشته
- بی هدف آمدم (صدایش را بالا آورد) مفتشی مگر، چکار داری؟
بی بی زینب جا خورد، زیر لب غرید و رفت.
صدایم را عمدن بالا آوردم، کاش تو شنیده باشی، کاش تو فهمیده باشی که نیمه شب من در این کوچه باریک کثیف دنبال چه بودم). بغض آسمان شکست و باران یک صدا با ضرب روی پنجره می‌کوبید و باز بوی خاک باران خورده را می توان استشمام کرد. ابراهیم سعی کرد قطرات روی پنجره را بشمارد. نتوانست. حساب از دستش رفت و باران یک امان بارید (. نقاش های زیادی به تالان آمده اند و راه کج کرده اند به این عمارت و از گوشه کنار این عمارت طرح برداشته اند اما دل در گرو هیچ کدامشان نداشتند، تا می آمدند ملیحه هم می آمد و برایشان چای می آورد و یا قلیانی تازه می کرد اما من نه حرفی می زدم نه پیش پایشان درنگی، کتابم را بر می داشتم و می رفتم کبوتر خانه و در خلوت خودم سیگار می کشیدم، کبوتر خانه بوی پدر را می داد. چشمانم را می بستم که باز صدای تار پدرم در فلس گوش هایم بپیچد. اول ریش بلند و سفید پدرم یاد می آمد که همیشه پیراهنی از کرباس تنش بود. بودنش تنهایی‌ام را بیشتر می کرد. حضورش برایم مثل شبح بود. حرفی نمی زد اگر ساعت ها و سال ها کنارش نشسته باشی؛ تنها دمخورش بعد از مادر ملیحه بود، با صدای تار پدر ملیحه هم پیدایش می شد و گاهی صدای تار پدر را با آوازی همراهی می کرد و چه زیبا می خواند. 
خوش گرفتند حرریفااان سر زلف ساقی ی ی ی
گررر فلکشااهاهاهان، بگذاارد که قرااااری ی بگیرند
پدر غروب ها هم می آمد، همین جا، کبوترخانه، و با تعلیمی‌اش کبوترها را پر‌ می‌داد و چرخیدنشان را در آسمان تماشا می کرد و شب ها هم لحافش را می برد وسط حوض و سپیدار می خوابید، حتا روزهای سرد پائیز هم زیر سپیدار نزدیک حوض می خوابید، منصوره حالا سکوت و خلوتی این اتاق ها کسالتم را بیشتر می کند، ملال دارد بزرگی این خانه، تنهایی امیر این خانه بوده و هست. صبح که بلند شدم صدای تارش نمی آمد. بلند شدم از پنجره خم شدم توی حیاط زیر سپیدار خواب بود، شک برم داشت، پدر همیشه قبل از طلوع آفتاب بلند می شد. رفتم سر شاخه های درخت ها را هرس کردم. آب حوض را کشیدم و تازه اش کردم و ماهی ها را از تشت ریختم به عمق حوض سه گوش. اما با همه‌ی این سر و صداها پدر بلند نشد. بالای سرش رفتم چشمانش گشاد شده و چانه اش باز بود. بوی تلخ مرگ همراه با باد به مشامم خورد. خم شدم و برگ های خشک را از لحافش جمع کردم. مضراب را برداشتم و زخمه به سیم های تار می زدم بلکه این صداها پدر را بیدار کند. اما تن سردش حکایت دیگری داشت. نه توانستم گریه کنم و نه بروم ملیحه را صدا کنم. سال ها بود که مثل دو غریبه زندگی کرده بودیم و این سال ها دمخورش شده بود تار و گاهی هم گریه های خفه ای که نیمه شب لا به لای سپیدار ها چشمانش را خیس می کرد، هیچ وقت نفهمیدم غم چه را می خورد. غم هایش را با خودش به گور کشاند، بعد از مرگ پدر بود که گهگاه ملیحه نقاشی را به اینجا می کشاند و سکوت این عمارت را می شکست.).
باد جان بیشتری گرفته بود و تنوره می کشید. 
شهروز بلند شد شیشه های پنجره می لرزید و باد با تمام قدرتش به شیشه های می کوبید. نگاهی به آسمان انداخت. چیزی مشخص نبود و فقط صدای یکدست ریزش باران می آمد و گهگاه صدای شدید رعد و برق که برای چند لحظه پاره ای از درخت ها را روشن می کرد.
در تاریکی چیزی را می جست. دست هایش خزیدن رو به جلو. پیدایش کرد. گرده اش را داد به دیوار. آرام سرید رو به پایین، نشست قوزه کرد و غمگین. فندک با جرقه های ریز روشن شد، شعله عینک کلفت و موهای نامرتبش را روشن کرد. سیگارش را پک زد و بعد نور فندک در تیرگی شب گم شد (.اول ملیحه آمد تو، داشتم اسرار قاسمی می خواند یا طلسمات اسکندر. ملیحه زن بی پروایی است. تنها همسایه ای که می توانست از لایه ای ضخیم انزوا من و این عمارت عبور کند، موهای شبق گونه اش، همیشه روی صورتش ولو بود و برایش مهم نبود که کسی ساعت ها زل بزند به خط سینه هایش. همین بی پروایی‌اش باعث شد نقاش های زیادی او را مدل کنند. نقل ملیحه وقتی سر زبان ها افتاد که بی پرواتر شد، کنار ریل زیر باران ایستاد تا از او با مداد طرحی بزنند. ایستاده بود و دست هایش را روی سینه هایش چلیپا کرده بود. بی هیچ شرم. مرد نقاش زیر چتری که بالا سرش را پوشانده بود خونسرد سرگرم نقاشی کردن بود. رابط من به دنیای بیرون ملیحه بود. انگار در خون این زن. لعنت به خیال، لعنت به این شب. اول ملیحه آمد تو. گفت مهمان داری. منتظر جواب من نشد. کاش نمی آمدی تو، کاش این در پیر و فرتوت روی پاشنه نمی چرخید. پا به عمارت گذاشتی رگ هایم به جای خون سرب داغ در تنم می ریخت. دستم لرزید و کتاب از دستم افتاد و شدم تنوره ای از آتش و تمنا . )
بعد از این همه سال از خودم می پرسم، چرا از صورت من طرح بر می داشت، چه داشت این صورت!؟ جز اینکه درد و انزوا پوستم را شکسته کرده و چشم هایم که پف زیرشان حکایت شب نخوابیدن‌های من بود. چه چیز گیرایی داشت مردی که قوز کرده باشد لبه‌ی حوض، نزدیک غروب که رفتی دلم گرفت. در را باز کردم. طرح محوت را در کوچه دیدم. شبیه یک پری از خم کوچه گذشتی، غروب تلخی بود و مه غلیظ تر شده بود. انگار تمام ابرهای آسمان سقوط کرده اند توی کوچه های تالان. به درخت ها آب دادم، سری به کبوتر‌خانه زدم، اسرار قاسمی را برداشتم نخواندم. کاسه انگور را ریختم روی آب حوض. بلند بلند حرف می زدم، نمی خواستم رعشه دلم را جدی بگیرم اما نشد. رفتم وسط حوض سرم را زیر آب بردم و آنجا فریاد زدم منصووورره.
تیرگی شب رنگ می باخت. باران همچنان می بارید. از شدت باد کم شده بود و شهروز اگر بلند می شد و با کف دست بخار شیشه را می گرفت می توانست شبه درخت سپیدار و حوض را ببیند (.بهاره  یک بار پا در خواب هایم گذاشتی. آن هم شهریور آن سال. اما چرا خیالت هم دیگر پیدا نیست!؟ گناه ناکرده‌ ام چه بود که عقوبتش شد ندیدن روی تو حتی در خواب؟ )
- چه می خوای   شهروز، این کوچه چی داره مثل کنه چسبیدی بهش؟
- بی بی زینب حرف دارم اما زبان ندارم.
- چته تو!!!؟ اینقدر خودت را حبس کرده ای مریض شدی. نگاه !!!چطور صورتت ورم کرده.
 ابراهیم با نوک پا ضربه ای به قوطی زد، قوطی لغزید و افتاد توی جوی آب.
- کِی میره؟
- کی ، چی کِی میره؟
- هیچی ، هیچی.
- تو حالت خوب نیست پسر، برو خونه.
- خوبم، خوبم بی بی زینب.
نگاهی انداخت به پنجره های مهمانخانه و خودش را در تاریکی کوچه گم کرد. و صدای فریادی تمام کوچه را پر کرد.
غروب هوای شهریور را کمی خنک کرده بود. منصوره روی صندلی چوبی ایستگاه نشسته بود و زل زده بود به ریل و ابراهیم کمی دورتر نشسته بود و خیره شده بود به انگشت بزرگ و دست های ظریف بهاره، شهروز  لبانش سنگین شده بود. بهاره نگاهی به ساعتش انداخت و موهایش را چپاند زیر شال. منتظر بود که انگار این سکوت راشهروز بشکند اما شهروز  چیزی نگفت، قطار از خم ریل پیدا شد، می لغزید و صدایش می پیچید در گوش های شهروز
 خودش را در گوشه ایستگاه مچاله کرده بود. می ترسید، از ناشناخته ها، می ترسید از این که  بهاره می رود. می ترسید. (. چرا این قطار از ریل خارج نشد، چرا خداوند به شانه ها و پنجه های من قدرتی نداد که بدوم و با شانه هایم متوقفش کنم. چرا این نامه چسبیده ته جیبم و نمی توانم بیرونش بیاورم. چرا این زبان نمی چرخد) قطار رسید، بخار از لای چرخ هایش بیرون می زد. چند نفر پیاده شدند. کسی که آن طرف تر ابراهیم  نشسته بود بلند شد مردی را که از قطار پیاده شد بغل کرد. ابراهیم سرش را بلند کرد زل زد به چشم های درشت منصوره بی هیچ شرمی، نگاهشان در هم گره خورد. لبخندی محو لبان قرمز دختر را باز کرده بود. 
شهروز زبانش چرخید اما کلمه ای بیرون نیامد. جلو آمد، دستان ظریفش را گرفت. بهاره جا خورد و ترسید و کوشش ضعیفی کرد که دست هایش را رها کند اما نشد، دست هایش در دست های بزرگ  شهروز گرفتار شده بود.
- چیزی شده شهروز؟! حرفی می خواهی بزنی؟!
شهروز چشمانش را پایین آورد دستانش را شل کرد و بهاره دستان کوچک و عرق کرده اش را بیرون کشید.
- نه خانوم به سلامت. (. تو پشت سپیدار بودی، و باد موهای خرمایی ات را به بازی گرفته بود، روپوشت را درآوردی و آرام آرام به سمت حوض می رفتی، حوض خانه سه گوش نبود، مدور بود و دانه های انار تمام سطح آب را گرفته بود با کاسه مسی آرام آرام آب روی تنت می ریختی. آب قرمزی لبانت را می شست. قطره های قرمز آب و رژ لب هایت از سیمانی لب حوض چکه چکه می‌ریخت پایین، جنازه پدرم آنجا بود، یکی از قطرات روی لبان یخ زده اش چکید. چشمان پدرم برای یک لحظه باز شد و دوباره بسته شد. دستی ساق پای پدرم را گرفت و کشیدش توی تاریکی و تو به یکباره در وسط حوض نشستی. ریزه های انار با حرکت آب به گردنت می‌خوردند. من توی کبوتر خانه بودم و از آن بالا نگاهت می‌کردم. انگار گریه می‌کردم. تو متوجه من نبودی و دستان ظریفت بالا می‌آمد و دانه های انار روی سرت می‌ریختی، من نگاهت می‌کردم  مثل یک محکوم که مجازاتش دیدن یک پری پیکر است. زیاد گریه کرده بودم، درخت سپیدار کنار حوض انار داده بود، انارهایی که از فرط سرخی و شیرینی شکافته بودند، بلند شدی تن سفیدت در تیرگی شب می درخشید، دستی بردی سمت انار، انارها از خوشه جدا شدند و می باریدند روی زمین؛ یکی از انارها روی شانه‌ی ظریفت خورد و شکافته شد و قرمزی انار مثل رد خون روی گرده ات می چرخید. دو ماهی از حوض پریدند. از لب حوض سر خوردند پایین و روی خاک شلب شلب می کردند. کسی سیگاری روشن را دستم داد. از حوض بیرون آمدی بادی می وزید، بادی نه چندان سرد، خودت را در یک شمد پوشاندی، از شمد سینه های کوچکت پیدا بود. به من نگاه کردی، خندیدی و دستت را روی گلوگاهت گرفتی و بعد از وسط باغ گذشتی. من داد زدم دوست دارم. اما انگار نشنیده باشی و دیگر تو را ندیدم. فقط صدای قهقهه بود، بی‌بی زینب در فضا می آمد.)
غروب تلخی در انتهای ریل چترش را پهن کرده بود. 
شهروز به جای خالی بهاره نگاه کرد. 
قطار می‌لغرید. 
دوید. 
بهاره را توی کوپه دید، فریادی زد اما صدایش از شیشه ضخیم قطار عبور نمی کرد، موازی با قطار می دوید و بعد قطار گام های خسته   شهروز را جا گذاشت. روی ریل زانو زد و قطار در سرخی غروب انتهای ریل گم می‌شد. ورقی از جیبش بیرون آورد و زیر شن های کنار ریل دفنش کرد. روی شن های کنار ریل دراز کشید و  شهروز ماند و تنهایی و گرمای کشنده شهریور ماه.
 شهروز پنجره را گشود. روشنایی روز چشمانش را می زد. نگاهی به سپیدار انداخت و به حوض، از شدت باران دیشب آب حوض سرریز کرده بود و نعش دو ماهی بزرگ کنار حوض افتاده بود و ریزه های انار مثل تگرگ زمین را پوشانده بود.
صبح که ملیحه بیاید باید این ماهی حوض را بدهم ببرد یک جای دیگر. اینجا از تنهایی و گرسنگی می‌میرند.

        شهروز براری صیقلانی : نویسنده

شین براری شین براری


در این سطح از مسابقات که هر دو هفته یک‌بار برگزار خواهد شد، محدودیتی برای ارسال داستان‌ها وجود ندارد، اما حداقل شش و حداکثر بیست داستان از میان داستان‌های ارسالی با اولویت زمان ارسال و نظر برگزارکنندگان مسابقه وارد رقابت می‌شوند و با رأی و نظر مستقیم مخاطبان، داستان برگزیده انتخاب خواهد شد.

- درصورتی که تعداد داستان‌های ارسالی و پذیرفته شده توسط برگزار کنندگان، بیش از تعداد مورد نظر برای یک دوره مسابقه باشد(بیست داستان)، این داستان‌ها در دوره‌های بعدی وارد بخش مسابقه خواهند شد.

- محدودیتی برای شرکت نویسندگان محترم در دوره‌های متوالی وجود ندارد.

- داستان برگزیده مخاطبان با رأی و نظر مستقیم مخاطبانی انتخاب خواهد شد که در فرصت مقرر (یک هفته) برای تمام داستان‌های بخش مسابقه نقد و نظر نوشته و امتیازشان (بین صفر تا سه) تا پایان وقت مقرر ذیل داستان ثبت شده باشد.

- در هر دوره، دو داستان که بیشترین امتیاز را از مخاطبان کسب نموده‌اند، به عنوان "داستان برگزیده مخاطبان" به رقابت‌های "سطح دوم یا داستان برگزیده خــانه داستــان نــو" راه پیدا می‌کنند.


- داستان‌های شرکت کننده بدون نام نویسنده مورد نقد و بررسی مخاطبان محترم قرار خواهند گرفت و نام نویسندگان بعد از پایان مسابقه اعلام خواهد شد.

سطح دوم یا (داستان برگزیده خــانه داستــان نــو):

بعد از برگزاری پنج دوره از مسابقات سطح اول، ده داستان برگزیده مخاطبان در این دوره‌ها، وارد رقابت در سطح دوم یا "داستان برگزیده خانه داستان نو" می‌شوند.

- داستان برگزیده خانه داستان نو، داستانی است که بیشترین امتیاز را از "منتــقدان خــانه داستـــان نــو" کسب نماید.

- منتقدان خانه داستان نو عبارتند از:
. جناب آقای ابراهیم نبوی، یا منتقد دیگری به انتخاب برگزارکنندگان
. مدیران خانه داستان نو: مانی حسین پور، سوسن بیات، آرش هامون
. و دو مخاطب همراه (مخاطبانی که در دوره های قبلی به نقد داستان‌های بخش مسابقه پرداخته‌اند) به انتخاب برگزار کنندگان مسابقه

- در هر دوره از مسابقات سطح دوم، سه داستان که بیشترین امتیاز را از منتقدان خانه داستان نو کسب نموده‌اند، به عنوان "داستان های برگزیده خــانه داستـان نــو" به رقابت‌های سطح سوم یا "داستان برگزیده منتقدان" راه پیدا می‌کنند.

- کلیه داستان‌های برگزیده مخاطبان، به رقابت در سطح دوم راه پیدا خواهند کرد و مانعی برای شرکت یک نویسنده با دو یا چند داستان در این سطح وجود ندارد.

سطح سوم یا (داستان برگزیده منتقدان):

بعد از برگزاری چهار دوره از مسابقات سطح دوم، دوازده داستان برگزیده خانه داستان نو در این دوره‌ها، وارد رقابت در سطح سوم یا "داستان برگزیده منتقدان" می‌شوند.

- خانه داستان نو تلاش خواهد کرد برای نقد و بررسی داستان‌های راه یافته به این بخش، درکنار جناب آقای ابراهیم نبوی از سایر نویسندگان و منتقدان حرفه‌ای نیز دعوت به عمل آورده و چهار داستان را طبق نظر این منتقدان به عنوان "داستان‌های برگزیده سال" معرفی نماید.

- کلیه داستان‌های برگزیده خانه داستان نو، به رقابت در سطح سوم راه پیدا خواهند کرد و مانعی برای شرکت یک نویسنده با دو یا چند داستان در این سطح وجود ندارد.


http://s2.picofile.com/file/7117131719/arrow_left.gifشش: برای شرکت درمسابقه داستان کوتاه می‌توانید متن داستان را با فونت فارسی، درقالب یک فایل با فرمت word و با مشخصات کامل نویسنده (نام و نام خانوادگی، سن، تحصیلات و.) به همراه عکس، به آدرس dastaneno.page@gmail.com ارسال نمایید.

http://s2.picofile.com/file/7117131719/arrow_left.gifهفت: اولین دوره مسابقات داستان کوتاه، هفته اول دی ماه ۱۳۹۲ برگزار و از ابتدای آذرماه ۱۳۹۲ داستان‌های ارسالی برای شرکت در مسابقه پذیرفته خواهند شد.

لطفاً برای ارسال داستان و شرکت در مسابقه داستان کوتاه، به موارد زیر دقت کنید:

یک: متن داستان را حتماً با فونت فارسی و در قالب یک فایل Word ارسال نمایید. (این فایل بایستی شامل "نام و نام خانوادگی نویسنده، اسم داستان، متن داستان و عکس نویسنده باشد)

دو: در هر ایمیل ارسالی، فقط متن یک داستان را قرار بدهید.

سه: عنوان ایمیل ارسالی را به صورت " نام داستان - نام نویسنده " تنظیم کنید.

در صورت رعایت نکات فوق روند بررسی داستان‌های ارسالی، با سرعت و دقت بیشتری قابل اجرا خواهد بود. همین طور داستان‌های برگزیده در سایت www.enabavi.com قرار خواهند گرفت.

http://abadani1.blogfa.com

 


آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

ترجمه مقاله دانلود خلاصه کتاب انگیزش و هیجان مارشال ریو همراه نمونه سوال کـوچــه ی تنهـــــایـی دانلود برای شما با فایل بلاگ filesara110 پرسش مهر98-99 تکنولوژی doustekhoda معرفی راههای کسب درآمد از اینترنت saamaak